ناگهان صدای تلفن در اومده بود و بابام نزدیک تر از من به تلفن بود و گوشی رو
برداشت .انگاری اون طرف خط هر کی بود اشنا بود چون خیلی باهم گرم گرفته بودن
منم خود به خود حواسم رفته بود پیش صحبت کردنشون تا متوجه بشم که کیه.
و وسط حرف زدنشون نگاهای معنا داری هم بابام به من میکرد و خیلی خوشحال بود
انگاری خبری بهش دادن من که اصلا نمی فهمیدم که ماجرا چیه فقط اخرش
متوجه شدم که اقای قریشی هستن مدیر مدرسه من که دوست و رفیق دیرینه
بابام میشد .
صحبتشون که تموم شد بابا نگاهی به من کرد و با یه تبسم بهم گفت که تو کنکور
قبول شدی من که اصلا فکرشو نمی کردم کاملا گیج ومنگ شده بودم و فقط
گفتم اشتباه نشده .من که واسه کنکور هیچ تلاشی نکرده بودم و دمس نداشتم
قبول شم یه جورای برام مهم نبود چون میخواستم هرجوری هست برم خدمت
سربازی تا این دوره رو بگذرونم و بعدش برم دنبال درس دانشگاه و کارم .
شنیدن قبولی من کمی شوک زده شده بودم و جالبیش این بود که رتبه خوب
و قابل قبولی اورده بودم حالا چطوری خدا میدونه من فقط سر جلسه کنکور حاضر
شدم واسه دلخوشی خانوادم !
وبدون اینکه نگاه به سوالا بندازم با مداد سیاهم اون چهار خونها رو سیاه میکردم
بعش سال اخر هم کل نمراتم با ناپلعون برابری میکرد به قول خانوادم که از بس
نره تک می اوردم بهم میگفتن علی تک اور .خدایش درسم خوب بود خودم از عمد
این کارو میکردم تا قبول نشم که برم خدمت ولی انگاری همه چیز برعکس شده بود
همه خوشحال بودن که من قبول شدم بابام که تا منو میدید فقط داشت نصیحت
میکرد که دیگه باید عوض بشی رفتارت پوششت و کجا بود گوش شنوا.
خیلی دو دل بودم که باید چیکار کنم با کی مشورت کنم به هر کی هم میگفتی
سریع جواب میداد برو دانشگاه انگاری من نمیرفتم کشور ما در خطر بود
تا روز ثبت نام چند روزی نمونده بود بابام شبش منو صدا کرد و گفت فردا باید
داداشت بیاد باهات که بری لباس بخری من با تعجب جوابش دادم چرا با داداش
یه نگاهی بهم انداخت انگاری خوشش نیومده بود وبا تندی گفت بگو چشم
من دیگه چیزی نگفتم و رفتم تو اتاقم نشستم فکر میکردم که باید چی بشه
اینا که کوتاه نمیان باید چه خاکی به سرم بریزم .
غروب بود که با داداشم هماهنگ کرده بودیم که تو یه بوتیک هم دیگه رو ببینیم
من زود تر رفته بودم و لباسم انتخاب کردم .من تا اون روز همیشه تیپ اسپرت
میزدم .هیچ تو فکرم نمیرفت که چرا بابام گفت که باید داداشت بیاد که ناگهان دیدم
پشت سرم ایستاده .بعد سلام احوال پرسی بهش گفتم لباسم گرفتم چه لزومی
داشت که تو بیای از کارت عقب بیوفتی .فقط خندید و چشمش که به لباسام
افتاد گفت همه اینارو تحویل بده .گذاشتم جلوی فروشنده و اروم به داداشم
گفتم جریان چیه چی در سر دارین .به اقای فروشنده گفت که کت شلواراتو میشه
ببینیم من نگاهش کردم وبا قیافه درهم گفتم چی کت شلوار چیه اونم بند خدا
از طرف بابا دستور داشت .نمی دونستم چیکار کنم اصلا هیچ چیزی با هم هماهنگ
نبود بی دلیل میخندیدم بهش میگفتم من کت شلوار مطمعنی اونوقت به چه
مناسبت .گوشم تیز کرده بودم تا بفهمم جریان چیه .انقدری جوابم داد که برای
دانشگات که باید دو روز دیگه باید بری ...
من همینجور مبهوت مونده بودم که یک دفعه خودم تو اتاق پرو دیدم کت شلوار
مشکی خیلی شیک تنم بود بدم نبودا چون قدم بلنده و بدنم پره بهم خیلی
می اومد .اخه تا بحال نپوشیده بودم برام خیلی سخت بود حس میکردم تو
این لباس خیلی معزورم ولی چاره ای نبود بعد انتخاب کت شلوار پیراهن و کفش
اومدیم خونه من هیچ ذوق زده نبودم تو فکرم چیزای دیگه ای میگذشت
صبح ساعت ۷ بابام بیدارم کرد که اماده بشم دوتای بریم سمت دانشگاه حدودن
از خونه ما تا دانشگاه یک نیم ساعت راه بود .نمیدمنم چرا نگاه به این کت شلوار
مینداختم رو اعصابم بود و بدتر از همه این بوی نوی که داشت هر چی عطر هم
بهش میزدم انگاری نمیخواست این بوی نوش رد بشه موقع پوشیدن انداختمش
رو زمین و می پریدم روش تا نشون نده که مال دو روز پیشه بعدش همچین اتو
کشیده بود میترسیدم خط اتوش تو چش کسی بره
راه افتادیم از اول نصیحت کردن شرع شد خسته شده بودم داعم در گوشم بود
که با درس خوندن به همه چیز میرسی با درس خوندن این میشی اون میشی
اخرشم نفهمیدم کی رسیدیم .
رفتیم داخل دانشگاه من فقط حواسم به خودم بود که این چیه که پوشیدم همین
طور که میرفتیم رسیدیم جلوی یه سالنی که خیلی شلوغ بود و همه اومده بودن
واسه ثبت نام .من یه نگاه سطحی انداختم تا ببینم موقعیت ما چیه .اون موقع من ۱۹
سالم بود و همه هم سن سال من بودن ولی خیلی ریزه میزه بودن زیاد فاز نگرفته
بودم و تو اون جمع خیلی نگاها به طرف من بود .
یه گوشه ای ایستادم و با نوک کفشم رو زمین میگشیدم یه دفعه حواسم رفته
بود پیش دوتا دختر که داعم نگاه میکردن و همچین شیطون بودن و چش ابر
می اومدن منم تو یه سنی بودم که دس کمی از اونا نداشتم ولی اون روز حس
حال هیچی نبود فقط تو فکر این بودم که یه جوری تموم شه هرچی میگذشت
این دوتا بیشتر رو اعصابم میرفتن و کم کم به نزدیک شدن و یکی از اونا ازم پرسید
که ببخشد اقا شما واسه ارشد اومدین...؟
من اصلا نمیدونستم ارشد چیه یه خنده نصفه کاره چرتی کردم بعد فکرم رفت
که بهم تیکه انداختن که مثلا تو مفصری از این چیزا من این طرف اون طرف یه
نگاهی انداختم که چی جوابشونو بدم که کم نیارم با لبخند زشتی بهشون
گفتم اره هواتونو دارم سر کلاس اسم تونو تو بچه های خوب مینویسم هردو
یه خنده ای کردن هیچ متوجه نشدن و منم بعد چند ثانیه بهشون گفتم اگه کاری
ندارین برین من اصلا حوصله ندارم نگاه به این تیپم نندازین یه جورای ضایع شدن
رفتن بابام که دنبال کارام میدوید یه سری کارارو رسید و دوباره باید فرداش می اومدیم
من کوتم در اوردم انداختم روی دوشم اولین چیزی که شنیدم این حرف بود از بابام
که مگه لاتی اون طوری کت تو انداختی روی دوش تو به این شکل راه میری من
دیگه نمی تونستم خودمو کنترل کنم و با جدیت گفتم من دیگه نمیام نمیخوام
بیام دانشگاه یه لحظه بابام تو جاش ایستاد و با عصبانیت به خیره شد فکر
کردش شوخی میکنم دوباره گفت پسر کت تو درست بپوش .یه کلمه بیشتر نگفتم
من دیگه نمیام .
شروع کرد به راه رفتن به طرف ماشین من پشت سرش بودم و با فاصله که یه
وقت ادمه دیگه برگشت بتونم فرار و بر قرار ترجیح بدم .تا خود خونه یه کلمه
حرف نزد موقعی که رسیدیم من لباسم عوض کردم رفتم بیرون کمی فکر کنم
که واقعا باید چیکار کنم هیچ حرفی هم تو مغرم نمی رفت فقط فقط میگفتم من
میدونم یکی اگه منو نمیشناخت میدید با این همه ادعا فکر میکرد پرفسورم
تا شب همینجور تو شهر مثل ادمای اویزون واسه خودم راه میرفتم وقتی هم که
اومدم نصیحت های مامانم شروع شد که بابا گفته برات ماشین میخره اونجاهم
نیاز نیست بری خوابگاه برات خونه رهن میکنه تا راحت باشی این حرفا من دیگه
فقط با ابرو بالا پایین کردن جواب میدادم .
یه چند روزی که گذشت رفتم دنبال کارهای خدمت تو نظام وظیفه بدون اینکه
کسی بدونه تقریبا بیشتر کارارو رسیدم و باید یه جوری میگفتم تو خونه . بابام
انگاری با من لج کرده بود تا منو دید گفت باید بری خدمت فردا میرم دنبال کارت
تو که نمیی خوای درس بخونی بر تا بفهمی چه خبره من که از خدام بود ولی
مامانم خیلی ناراحت شده بود حرف خدمت وسط اومد یه چن روزی همین جور
گذشت تا همه متوجه شدن جدی جدی رفتن من قطعی شده و من باید دفترچه
رو بفرستم اونجا بود که بابام منو برد تو سپاه شهرمون که دوستای دوره جبهه
وجنگش اونجا بودن همشونم با پست و درجه بالا همونجا منو پزیرش کردن و باید
۱۰ روز دیگه منو میفرستادن اموزشی .
منم واسه اینکه همه بفهمن رفتم موهامو از ته زدم و گچل شدم انقد زشت
بی ریخت شده بودم که خودمو نگاه میکردم از تو اینه حالم بد میشد نه اینکه
اولین بار بود تا عادت کنم دو روزی گذشت بعد دو روز که خودمو نگاه میکردم
خدایشم بد نشده بودم بهم می اومد یه جورای . نمیدونم چرا هر کی بهم
میرسید یه تیکه ای مینداخت تا این ۱۰ روزه تموم شه انگاری ۱۰ ماه گذشته چقد
سخت میگذشت روزها و ساعتها...
تا شب قبل که باید صبحش میرفتم مامانم خیلی نگران ناراحت بود بهم داعم
میگفت اونجا بهتون مثل خونه غذا نمیدن اونجا تو با این پر خوری که میکنی چطوری
باید خودتو سیر کنی من که به این چیزا فکر نمی کردم فقط میخواستم برم .
صبح که شد ساعت ۷ با بابام و مامانم رفتیم جلوی پادگان تا مارو اعزام کنن...
حدودن ۵۲ نفری میشدیم که باید میرفتیم با هیچکدامشون اشنا نبودم بعد یه
ساعت اسم مارو تک تک صدا می زدن و لحظه خیلی دلگیری بود گریه مادرای
که اومده بودن بچه هاشونو بدرقه کنن ناگهان فکرم رفت پیش مادرای که تو دوران
دفاع مقدس بچه هاشونو بدرقه میکردن و میدونستن که هیچ وقت بر نمی گردن
مادرای که با دست خودشون لباس شهادت تن بچه هاشون میکردن و برای دفاع
از کشور ناموسشون میفرستادن.
ما که همش ۳ ماه باید تو اموزشی باشیم برگردیم ولی باز مادرن و من بعد
خداحافظی رفتم سوار اتوبوس شدم. همه که سر جاشمن نشستیم راننده با
چند تا بوق راه افتاد منم یه نفس عمیقی کشیدم نمیدونم برای چی .همه
ساکت بودن هیچ حرفی نمی زدن ما باید تا تهران میرفتیم وبعد از همونجا به سمت
شیراز یه نیم ساعتی همه چیز اروم بود راننده ما هم بنده خدا اهل دود و دم بود
یه جا ایستاد و چند دقیقه طول کشید تا بیا وقتی هم که اومد حسابی اومد
شارژ شارژ وقتی هم اتوبوس راه انداخت حواسم بهش بود دنبال یه نواری
میگشت وقتی هم که پیدایش کرد یه فوتی روش کرد تا گرد خاکش بپرونه بندازه
تو ضبطش و روشن کنه اونم چه اهنگی صداشو برد بالا یه دفعه همه خود جوش
شروع کردیم به دست زدن و اهنگ اندی بود که میخونه دختر همسایه شبای
تابستمو... دیگه بعضی از این بچه ها از ته وجودشون دست میزدن انقد شدید که
تا چند روز کف دستشون درد میکرد یکی نبود بهشون بگه اخه یواشتر مگه دارین
میرین عروسی باباتون و اینم بگم که دوتا شونم پاشدن حسابی رقصیدن خلاصه ما
اول کار عروس جمع مونو پیدا کرده بودیم.. بعد ۶ ساعت رسیدیم ترمینال تهران
اونجا بود که بچه ها دو قسمت شدیم یه اتوبوس تکمیل رفتن ماهم نزدیک ۱۵ نفر
باید با اتوبوس دیگه این اتوبوس مسافرای دیگه هم داشت بجز ما و اونجا بود که
سر پرستی و پرونده این بچه هارو به من دادن و تا رسیدن به پادگان باید یه جورای
حواسم میبود .
همه رو جمع کردم ۲ دقیقه باهاشون حرف زدم که بیشتر مواظب باشن و این چیزا
همه شون حرف گوش کن بودن یه جورای هم از من حساب می بردن منم از اول
خودمو جدی نشون دادم . سوار شدیم این اتوبوس با قبلی خیلی فرق داشت
راحت تر شیک تر من که از بس خواب داشتم نفهمیدم کی خوابیدم بعداز ساعتها
حدودن ۴ صبح رسیدیم پادگان احمدبن موسی وقتی پیاده شدیم اولین چیزی که
همه حسش کردن سرما بود وای خدای من چقد سرد انقد که به استخون ما
میرسید تقریبا ۱۸ ابان بود و وسط های پاییز .
نزدیک ۲۰۰یا ۳۰۰ نفری که رسیده بودیم رو بعد یه ساعت بردن تو یه سالن که
چند تا دژبان عقده ای بی فرهنگ اونجا بودن وشروع کردن به بشین پاشو دادن
ول کن ماجرا نبودن هر کی هم حرفی
ما را در سایت طراحی انواع وب سایت و نرم افزار دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: tannaz
بازدید: 178