اما عمر خوشی ها کوتاه بود , عید قربان منتظر دیدن معجزه الهی بودیم ولی...
پاییزی دیگر از راه رسید...
زندایی حمیرای نازنین ما رو تنها گذاشت و با وجود هزاران امید و آرزو مهمان خانه جدیدی شد.
من موندم با یک دنیا غصه و هزاران سوال پسرک قشنگم:
مامان چرا غصه داری؟ چرا گریه میکنی؟ به نفست نمیگی چرا ناراحتی؟
مامان خدایا که مهربونه پس چرا نمیذاره زندایی حمیرا رو ببینیم؟
مامان من خونه جدید زندایی رو دوست ندارم. این خونه چرا در نداره؟ پس چطوری ببینیمش؟
مامان زندایی میبینه من براش گل آوردم؟
مامان...
با وجود اینکه تو هیچ مراسمی با خودم نبردمت تا دل کوچک و مهربونت غصه دار نشه و فقط جمعه چند دقیقه رفتیم تا کاوه و شکوفه عزیز که عاشقانه دوستت دارن , کمی با دیدنت روحیه بگیرن. باز هم هزاران سوال بی جواب داشتی نازنینم. وقتی بغلم کردی و اشک پسر نازنینم رو دیدم باورم نمیشد مرد کوچک من میتونه درک کنه چه اتفاقی افتاده...
عزیزترینم , یک روز همه چیز رو برات تعریف خواهم کرد. امیدها, دردها و مبارزه هاش. دعاها و نذرهایی که بی جواب موندن. اشکهایی که آرامش به همراه ندارن...
زیبای من , آرزو میکنم همیشه شادی و سلامتی مهمان قلب کوچکت باشه.
ما را در سایت طراحی انواع وب سایت و نرم افزار دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: tannaz
بازدید: 267